حكيم زجاجى
209
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيامد مخلد كه بودش پسر * به نزد عمر گفت كاى نامور به ايام عدل تو اى كامياب * به يك جا خورد گرگ با ميش آب چرا آل [ مهلب ] ز تو نامدار * بماندند مسكين و حيران و زار تو با ما به عدل و وفا كار كن * از اينجا بزرگى پديدار كن تو دعوى كنى بر يكى پيرمرد * وى اى نامبردار انكار كرد 90 يكى را حكم كن بر اين كار سخت * كه از ما به يكبار [ ه ] برگشت بخت گواه است در خورد و سوگند بس * از اين دو نگردد به آفاق كس اگر پيش تو نگذراند گواه * از او اى جوانمرد سوگند خواه و گرنه سوى صلح كن راى زود * ز باب [ كرم بر ] ميانگيز دود بفرماى تا من به جاى پدر * به زندان روم او بيايد بدر 95 عمر گفت برگرد تا بنگرم * پس [ آنگاه ] كارت به پايان برم چو بيرون شد آن نامبرده بمرد * مخلد روان را به زارى سپرد يزيد دلاور به زندان بماند * پى پور از ديده جيحون براند وكيع [ ا ] و كه گفتم از اين پيشتر * به پيش عمر بود بسته كمر به دو گفت كز ما چنين است امر * كه حالى شوى تو سوى عين تمر 100 سپاه است آنجا فزون از شمار * درم جوى از من به ليل و نهار درم بر يزيد است او را اسير * بديشان سپارى سپهر [ منير ] كه تا ز او بگيرند آن زر و سيم * بدانجاى دركس ندار [ د ] به بيم وكيع آنچنان كرد كان مير گفت * يزيد سرافراز را از نهفت برون برد و آمد روان سوى راه * پديدار شد لشكرى كينهخواه 105 وكيع دلاور خبردار شد * به نزد يزيد خبردار شد پدر گفت كآمد سپاهى كنون * به راى تو بر من چو درياى خون به يزدان تو ، گر نگويى بلند * كه تا بازگردند ايشان نژند سرت را بيندازم از تن به تيغ * همينجا به خاك افكنم بىدريغ فرستاد حالى سوارى چو باد * بَرِ آن سواران بادينوداد 110 كز آن جايگه زود گرديد باز * وكيع دلاور بشد برفراز ببرد آن سرافراز را سو [ ى ] عين * سپردش همانجا به عمل ( ؟ ) حصين